غزل شمارهٔ 696

Toggle stanza 1
تو ز لب سخن گشادی، همه خلق بی زبان شد
1

تو ز لب سخن گشادی، همه خلق بی زبان شد

تو به ره خرام کردی، همه چشمها روان شد

2

تو درون جان و گویی که دگر که است یا رب؟

دگری چگونه گنجد به تنی که جان گران شد

3

به رهی که دی گذشتی همه کس به نرخ سرمه

بخرید خاک پایت دل و دیده رایگان شد

4

چه کشش دراز داری سر زلف ناتوان را؟

که بدان کمند دلکش دل عالمی به جان شد

5

چو مراست نیم جانی به وفات، کاین محقر

دهم از برای یاری که به از هزار جان شد

6

رخ تو بس است سودم به فدای تار مویت

دل و جان و عقل و هوشم که ز دولت زیان شد

7

ز غمت چنین که مردم، چه کنم، گرم بخواهی

که عزیز در دل کس به ستم نمی توان شد

8

صفت کمال حسنت چو منی چگونه گوید؟

که هزار همچو خسرو ز رخ تو بی زبان شد

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور