Toggle stanza 1
شب دلشدگان دیده بیدار نبندند
1

شب دلشدگان دیده بیدار نبندند

الا که به خون چشم گهربار نبندند

2

چون من ز دل خویش شوم سوخته، زنهار

این تهمت بیهوده دران یار نبندند

3

من عاشق و مستم، ره زهدم منمایید

کابریشم طنبور به طومار نبندند

4

بر من که در توبه ببستند، غمی نیست

باید که روم تا در خمار نبندند

5

آنان که حق خدمت تو باز شناسند

ناکرده وضو رشته زنار نبندند

6

پر پیچ و شکسته دل عاشق نبود، زانک

دل کان به تو بندند به گلزار نبندند

7

خسرو نکند نسبت عشق تو به خود، زانک

شاهی و به فتراک تو مردار نبندند

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور