غزل شمارهٔ 83
Toggle stanza 1گیرم که می نیرزم من بنده همدمی را
11
گیرم که می نیرزم من بنده همدمی را
آخر به پرسشی هم جاییست مردمی را
22
غمزه زنان چنین هم بی رحم وار مگذر
دانی که هست آخر جانی هر آدمی را
33
آن دم که من به یادت میرم به گوشه غم
روح اللهم نباید از بهر همدمی را
44
از جان خویشتن هم رازت نهفته دارم
زیرا که می نشاید بیگانه محرمی را
55
از شاخ عیش ما را برگی نماند برجا
گویی خزان در آمد گلزار خرمی را
66
با هر غمی که آید راضی شو، ای دل، آن را
ما را نیافریدند از بهر بی غمی را
77
زان ره که تو گذشتی چون سرو خوش خرامان
خسرو به یاد پایت می بوسد آن زمی را
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

