Toggle stanza 1
گیرم که می نیرزم من بنده همدمی را
1

گیرم که می نیرزم من بنده همدمی را

آخر به پرسشی هم جاییست مردمی را

2

غمزه زنان چنین هم بی رحم وار مگذر

دانی که هست آخر جانی هر آدمی را

3

آن دم که من به یادت میرم به گوشه غم

روح اللهم نباید از بهر همدمی را

4

از جان خویشتن هم رازت نهفته دارم

زیرا که می نشاید بیگانه محرمی را

5

از شاخ عیش ما را برگی نماند برجا

گویی خزان در آمد گلزار خرمی را

6

با هر غمی که آید راضی شو، ای دل، آن را

ما را نیافریدند از بهر بی غمی را

7

زان ره که تو گذشتی چون سرو خوش خرامان

خسرو به یاد پایت می بوسد آن زمی را

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور