Toggle stanza 1
شب زیاد تو مرا تا به سحر خواب نبرد
1

شب زیاد تو مرا تا به سحر خواب نبرد

دیده آبی زد و از دیده من تاب نبرد

2

من بدین خواب نخفتم که ببینم رویت

ناگهان روی تو دیدم همه شب خواب نبرد

3

می برد آب دو چشمم که خیالی شده ام

خوش خیال تو که از دیده من آب نبرد

4

دل سنگین تو وزنم ننهد، وه که کسی

سنگ قلب تو ازین سینه قلاب نبرد

5

نامسلمان دل من در خم ابروی تو مرد

هیچ کس هندوی ما را سوی محراب نبرد

6

زین رخ زرد چه پیچم سخنی در زلفت

هیچ کس حاجت زرگر به سر تاب نبرد

7

زخمهایی که ز نوک قلمت بود در او

در دل خویش نگه داشت، به اصحاب نبرد

8

رقعه ای دوش فرستادی و مسکین خسرو

خواند در روشنی آه و به مهتاب نبرد

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور