غزل شمارهٔ 708
Toggle stanza 1شب زیاد تو مرا تا به سحر خواب نبرد
11
شب زیاد تو مرا تا به سحر خواب نبرد
دیده آبی زد و از دیده من تاب نبرد
22
من بدین خواب نخفتم که ببینم رویت
ناگهان روی تو دیدم همه شب خواب نبرد
33
می برد آب دو چشمم که خیالی شده ام
خوش خیال تو که از دیده من آب نبرد
44
دل سنگین تو وزنم ننهد، وه که کسی
سنگ قلب تو ازین سینه قلاب نبرد
55
نامسلمان دل من در خم ابروی تو مرد
هیچ کس هندوی ما را سوی محراب نبرد
66
زین رخ زرد چه پیچم سخنی در زلفت
هیچ کس حاجت زرگر به سر تاب نبرد
77
زخمهایی که ز نوک قلمت بود در او
در دل خویش نگه داشت، به اصحاب نبرد
88
رقعه ای دوش فرستادی و مسکین خسرو
خواند در روشنی آه و به مهتاب نبرد
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

