Toggle stanza 1
تیر کدامین بلاست کان به کمان تو نیست
1

تیر کدامین بلاست کان به کمان تو نیست

دست کدامین دل است کان به عنان تو نیست

2

وجه همه نیکوان از دل ما راجع است

زانکه به خط‌هایشان هیچ نشان تو نیست

3

عشقم اگر می کشد تو مکش، ای پندگو

جان من است آخر این، وای که جان تو نیست

4

بی دلیم گفت از آن صد دلش افزون زکف

هر چه کشم سوی خویش، گوید، از آن تو نیست

5

نام وفا برده ای، شرم نداری ز خلق

عرض متاعی مکن کان به دکان تو نیست

6

غمزه زده استی چنانک می بکنم جان ز ذوق

توشه عشق است این، زخم سنان تو نیست

7

باز مدار، ار کنم رخنه دل پر ز خاک

دودکش این دل است، غالیه دان تو نیست

8

کور شد این دل، فتاد در چه تاریک غم

باد ازین کورتر، گر نگران تو نیست

9

تیغ زن و وارهان خسرو درمانده را

سود وی است این و زان هیچ زیان تو نیست

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور