غزل شمارهٔ 1772

Toggle stanza 1
شهری‌ست معمور و در او از هر طرف مه‌پاره‌ای
1

شهری‌ست معمور و در او از هر طرف مه‌پاره‌ای

مسکین دلم صدپاره و در دست هر مه پاره‌ای

2

اشکال هرکس را ببین کاندر میان آن همه

دارد هوای کشتنم ناوک‌زنی خونخواره‌ای

3

هرکس که با او می‌کند دعوی ز حسن و دلبری

باید ز سروش قامتی، وز برگ گل رخساره‌ای

4

زین سان که ماه عارضش شد آفتاب دیگران

هرگز به بخت ما نشد طالع چنین سیاره‌ای

5

صد چاک گشته سینه‌ام از کاو کاو عشق تو

مسکین دل ریشم در او چون طفل در گهواره‌ای

6

چون وعده وصلی دهد، رخ پوشد و پنهان شود

جز جان‌سپاری چون کند خسرو به هر نظاره‌ای

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور