غزل شمارهٔ 1775

Toggle stanza 1
فریاد کاندر شهر ما خون می‌کند عیاره‌ای
1

فریاد کاندر شهر ما خون می‌کند عیاره‌ای

شوخی‌کشی غارتگری مردم‌کشی خونخواره‌ای

2

او می‌رود جولان‌زنان بر پشت زین وز هر طرف

نظارگی در روی او حیران و خوش نظاره‌ای

3

من چون توانم دیدنش آخر به چشم مردمان

کز چشم خود در غیرتم بر آنچنان رخساره‌ای

4

دارد لب شیرین او کاری ز دندان کسی

کان هست جان پاره‌ام یا هست از جان پاره‌ای

5

امشب خیال از صبر من می‌کرد پرسش‌گونه‌ای

گفتم «چه پرسی حال او، سرگشته آواره‌ای»

6

از چیست، ای شاخ جوان، بر ما فروناید سرت؟

آخر چه کم گردد ز تو، گر برخورد بیچاره‌ای

7

در دیده خسرو نگر ز اشک و خیال روی تو

ماهیت در هر گوشه‌ای بر هر مژه سیاره‌ای

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور