Toggle stanza 1
ترکی ست بدخو آنکه من دارم سر و سودای او
1

ترکی ست بدخو آنکه من دارم سر و سودای او

چشمی ست کافر آنکه شد جان و دلم یغمای او

2

شکلی به دل پنهان شده، بالا بلای جان شده

ای صد چو من قربان شده بر قد و بر بالای او

3

دل زان سر زلف دو تا زیر کلاهش کرده جا

گر جان من پرسی کجا، اینک ته یک پای او

4

زو ناوک و از من تنی، زو تیغ وز من گردنی

این است رای چون منی تا خود چه باشد رای او

5

گر خواست بریدن سرم، زان رفت بر تن خنجرم

تا وقت مردن بنگرم باری رخ زیبای او

6

امروز در جانم سخن، فردای وصلم در دهن

او در غم امروز من، من در غم فردای او

7

تن شد به رنج آموخته، دل شد به درد افروخته

جان با بدن هم سوخته از آتش سودای او

8

هر شب روم با چشم تر آنجا که بود آن سیم بر

گر چه از او نبود اثر، باری ببینم جای او

9

در چشم من آن خاک پا گه سرمه شد، گه توتیا

درمان چشم آمد مرا، خسرو، به خاک پای او

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور