غزل شمارهٔ 107

Toggle stanza 1
رخ چو عید تو دل برد بهر قربان را
1

رخ چو عید تو دل برد بهر قربان را

ازین نشاط به یکجا دو عید شد جان را

2

مرا تو عیدی و از انتظار تو امشب

به دیده آب نبود این دو طفل گریان را

3

قدم به تهنیت عید رنجه فرمودی

اگر نه من کنم اظهار درد پنهان را

4

دولب مبند یک امشب به روی من مست

شکر فروش به شبهای عید دکان را

5

اگر سخن نکنی، گوش کن که می گوید

ز دل خسته جان را

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

به مصر و شام که گیرند وقف را به تمام

قضات اگر چه نباشند مستحق آن را

جامیدیوان اشعارقطعاتشمارهٔ 1

به نام نیک تو خواجه فریفته نشوم

که نام نیک تو دام است و زرق مر نان را

رودکیقصاید و قطعاتشمارهٔ 3

به هر که هر چه ضرورست داده اند آن را

بس است آب دهن آسیای دندان را

صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 631

احاطه کرد خط آن آفتاب تابان را

گرفت خیل پری در میان سلیمان را

صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 632

بهار شد که ببندند در گلستان را

شکوفه پنبه شود گوش باغبانان را

صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 633

لبت به خون جگر شسته روی مرجان را

خط تو ساخته خس پوش، آب حیوان را

صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 634

ببین به دور لبش خط عنبرافشان را

که چون شراب برون داده راز پنهان را

صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 635

بود به حفظ خدا دل قوی ضعیفان را

که سهم شیر نگهبان بود نیستان را

صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 636

ز اشک گرم خطر نیست خار مژگان را

که چشم شیر نگهبان بود نیستان را

صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 637

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور