غزل شمارهٔ 1152

Toggle stanza 1
سالها خون خورده ام از بخت بی سامان خویش
1

سالها خون خورده ام از بخت بی سامان خویش

تا زمانی دیده ام روی خوش جانان خویش

2

از خیال او چه نالم؟ رفت چو کارم ز دست

من به خون خویش پروردم بلای جان خویش

3

بس که خود را گم کنم شبها به گرد کوی تو

ره نیابم باز سوی خانه ویران خویش

4

مزد دندانم بر آن دردم که خیزد بس بود

بی تو چون انگشت حسرت خایم از دندان خویش

5

گر کشندم بهر او پیش و به من آتش زنند

تا همی سوزم، همی بینم رخ سلطان خویش

6

شهسوار عاشقان را در رهت سر خاک شد

تو کجا داری سر دیوانه یکران خویش؟

7

می کشم خاک درت در چشم و کشته می شوم

چند خونابه خورم زین دیده گریان خویش

8

از جفای تست خون اندر دل خسرو مدام

از وفا نبود که باشم در پی سامان خویش

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور