غزل شمارهٔ 189
شاعر: جامی
Toggle stanza 1چون نهفتی آن دو رخ بگشا لب خندان خویش
چون نهفتی آن دو رخ بگشا لب خندان خویش
جلوه ده بر بیدلان یک غنچه از بستان خویش
کس رطب بی خسته کم دیده ست لب از من مدوز
تا که سازم آن رطب را خسته از دندان خویش
مردم از پیراهنت دیدن چه حاجت زخم تیغ
چون به قصد قتل من بالا زنی دامان خویش
هر رگم را شد به پیکان تو پیوندی جدا
کن ترحم وز تن زارم مکش پیکان خویش
من ز تو محروم و افغان من آید سوی تو
کاش بتوانم که آیم همره افغان خویش
تا نبیند چشم در نظاره ات هر بوالهوس
از سیاست ریز خونم بر سر میدان خویش
بهر جدول زر دهد خورشید گردون لاجورد
چون کند جامی سواد از بهر تو دیوان خویش
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
سالها خون خورده ام از بخت بی سامان خویش
تا زمانی دیده ام روی خوش جانان خویش
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1152
دوش رفتم در میان مجلس سلطان خویش
بر کف ساقی بدیدم در صراحی جان خویش
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 1246
هر که می کوشد به تعمیر تن ویران خویش
گل ز غفلت می زند بر رخنه زندان خویش
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 4919
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

