غزل شمارهٔ 1153

Toggle stanza 1
ای جفا آموخته، از غمزه بدخوی خویش
1

ای جفا آموخته، از غمزه بدخوی خویش

نیکویی ناموزی آخر از رخ نیکوی خویش

2

می روم در راه بیداد و جفا از خوی بد

بد نباشد گر دمی باز ایستی از خوی خویش

3

چون تنم از ناتوانی موی شد بی هیچ فرق

فرق کن گر می توانی از تنم تا موی خویش

4

چون به پهلوی خودم در رنج و بس ترسم که پیش

خویشتن را هم ببینم بعد ازین پهلوی خویش

5

روی من از اشک و رویت از صفا آیینه شد

روی خود در روی من بین، روی من در روی خویش

6

یک دم، ای آیینه جان، رو نما تا جا کنم

بر سر دست خودت یا بر سر زانوی خویش

7

چشم باشد زیر ابرو، ور تو باشی چشم من

از عزیزی شانمت بالاتر از ابروی خویش

8

از نزاری آن چنان گشتم که گر می بنگرم

می توانم دیدن از یک سوی دیگر سوی خویش

9

یک شبی دزدیده می خواهم که آیم سوی تو

که شفیع عفو باشی بر سگان کوی خویش

10

گر خیال قامتت اندر سر سرو اوفتد

سرنگون همچون خیال خود فتد و در جوی خویش

11

گوش هندو پاره باشد، ور منم هندوی تو

پاره کن گوش و مکن پاره دل هندوی خویش

12

هر زمان گویی که خسرو جادویی چون می کنی

این مپرس از من، بپرس از غمزه جادوی خویش

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور