Toggle stanza 1
گر مرا با بخت کاری نیست، گو هرگز مباش
1

گر مرا با بخت کاری نیست، گو هرگز مباش

ور به سامان روزگاری نیست، گو هرگز مباش

2

سر به خشت محنتم خوش گشت، گر تاج سری

بهر چون من خاکساری نیست، گو هرگز مباش

3

من سگ خشک استخوانم بس که از تیر قضا

بهر من فربه شکاری نیست، گو هرگز مباش

4

هر خسی را از گلستان جهان گل‌ها شکفت

گر مرا بوی بهاری نیست، گو هرگز مباش

5

چهره زرین و سیمین سینه ترکان بسم

با زر و سیمم شماری نیست گو هرگز مباش

6

آسمان‌وار است دامان مراد ناکسان

گر مرا پیوند داری نیست، گو هرگز مباش

7

غم خود از عشق است، گو در جان من جاوید باد

گر غمم را غمگساری نیست، گو هرگز مباش

8

عشقبازی با خیال یار هم شب‌ها خوش است

با وی ار بوس و کناری نیست، گو هرگز مباش

9

سرخوشم از درد و درد از ساقی عیش و طرب

بهر من چون درد خواری نیست، گو هرگز مباش

10

من خراب و مست یاران هم، که بردارد مرا؟

گر به مجلس هوشیاری نیست، گو هرگز مباش

11

مجلس عیش است و جز خسرو همه مستند اگر

ناکسی و نابکاری نیست، گو هرگز مباش

آڈیو

ابھی اس کلام کی آڈیو موجود نہیں۔ اپنی آواز میں پہلی آڈیو شامل کریں۔

اس نظم کے لیے شعر بہ شعر آڈیو وقت ابھی دستیاب نہیں۔

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور

گفتگو

قارئین کے تبصرے

اپنی رائے دیں، سوال پوچھیں یا گفتگو کو آگے بڑھائیں۔ تبصروں کا جائزہ لیا جا سکتا ہے۔

0 / 2000 حروف
لوڈ ہو رہا ہے…