Toggle stanza 1
رفت دل، نیست روشنم حالش
1

رفت دل، نیست روشنم حالش

برو، ای جان، تو هم به دنبالش

2

من بدینسان که حال خود بینم

نبرم جان ز چشم اقبالش

3

چه خبر شهسوار رعنا را؟

که صف مور گشت پامالش

4

هر گه از شمع سوخت پروانه

کاتش دل فتاد در بالش

5

دل شناسد که چیست حالت عشق

نیست عقل حکیم دلالش

6

هر که بر حال عاشقان خندد

گریه واجب بود بر حالش

7

من مسکین نه مرد درد توام

کوه البرز و پشه حمالش

8

در چه آن دم فتاد دل کامد

سوره یوسف از رخت فالش

9

چه درازست بین غم خسرو

که رود بی تو هر شبی سالش

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور