غزل شمارهٔ 1191
Toggle stanza 1رفت دل، نیست روشنم حالش
11
رفت دل، نیست روشنم حالش
برو، ای جان، تو هم به دنبالش
22
من بدینسان که حال خود بینم
نبرم جان ز چشم اقبالش
33
چه خبر شهسوار رعنا را؟
که صف مور گشت پامالش
44
هر گه از شمع سوخت پروانه
کاتش دل فتاد در بالش
55
دل شناسد که چیست حالت عشق
نیست عقل حکیم دلالش
66
هر که بر حال عاشقان خندد
گریه واجب بود بر حالش
77
من مسکین نه مرد درد توام
کوه البرز و پشه حمالش
88
در چه آن دم فتاد دل کامد
سوره یوسف از رخت فالش
99
چه درازست بین غم خسرو
که رود بی تو هر شبی سالش
Audio
Line-by-line audio timing is not yet available for this poem.
Sources
Persian text source: Ganjoor
Conversation
Reader comments
Add context, ask a question, or respond thoughtfully. Comments may be moderated.
Loading…

