غزل شمارهٔ 521
شاعر: امیرخسرو دهلوی
Toggle stanza 1دیوانه دلم زلف پریشان که دارد
11
دیوانه دلم زلف پریشان که دارد
جانم شکن طره پیچان که دارد
22
شبهاست که رفته ست ز من خواب و ندانم
کان خواب مرا غمزه فتان که دارد
33
خالی ست به کنج لب خونخواره او، وای
کان داغ برای دل بریان که دارد
44
خلقی به سر کوی وی، از شوق بمردند
آن مست شبانه خبر از جان که دارد
55
هر صبح رود هوش من خسته و یارب
این باد گذر بر سر بستان که دارد
66
در خانه دل آمد و بیرون نرود هیچ
زین ترک بپرسید که فرمان که دارد
77
یک شهر پر از فتنه و تو بی خبر، آری
کافر صفتان را غم ایمان که دارد
88
بیچاره دلم این جگر سوخته کز تست
نزد که برد، پیش نمکدان که دارد
99
این سر که لگدکوب تو شد، گر تو نخواهی
خسرو چه کند در ره جولان که دارد
آڈیو
اس نظم کے لیے شعر بہ شعر آڈیو وقت ابھی دستیاب نہیں۔
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور
گفتگو
قارئین کے تبصرے
اپنی رائے دیں، سوال پوچھیں یا گفتگو کو آگے بڑھائیں۔ تبصروں کا جائزہ لیا جا سکتا ہے۔
لوڈ ہو رہا ہے…

