غزل شمارهٔ 445
شاعر: امیرخسرو دهلوی
Toggle stanza 1دلم را گاه آن آمد که کام از عیش برگیرد
دلم را گاه آن آمد که کام از عیش برگیرد
ز دست ساقی دوران چو گردون جام زر گیرد
ملامت می کند ما را خرد در عشق ورزیدن
دل عاشق کجا قول خود را معتبر گیرد؟
به عیاری کسی آرد شبی معشوق خود در بر
که جان بر کف نهد تا روز ترک خواب و خور گیرد
ز راز خلوت ما شمع چون روشن کند رمزی
بگو پروانه تا خادم زبان شمع برگیرد
اگر لشگر کشد سلطان به ویرانی، چه غم باشد؟
گدایی را که صد کشور به یک آه سحر گیرد
گر از دست غمت خسرو شود فانی، ندارد غم
به پایت گر دهد جان را، حیات نو ز سر گیرد
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
زدیدار تو از یوسف زلیخا مهر برگیرد
چراغ دیده یعقوب از روی تو درگیرد
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 2969
به حسن نقش از ان نقاش هر کس چشم برگیرد
چو خار رهگذر هر لحظه دامان دگر گیرد
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 2970
اگر داغت وجودم را در اکسیر نظر گیرد
سراپای من از جوش بهاران پرده برگیرد
غالب دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 137
محبت با دل غم دیده الفت بیشتر گیرد
چراغی را که دودی هست در سر زود درگیرد
نظیری نیشابوریدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 181
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

