غزل شمارهٔ 445

Toggle stanza 1
دلم را گاه آن آمد که کام از عیش برگیرد
1

دلم را گاه آن آمد که کام از عیش برگیرد

ز دست ساقی دوران چو گردون جام زر گیرد

2

ملامت می کند ما را خرد در عشق ورزیدن

دل عاشق کجا قول خود را معتبر گیرد؟

3

به عیاری کسی آرد شبی معشوق خود در بر

که جان بر کف نهد تا روز ترک خواب و خور گیرد

4

ز راز خلوت ما شمع چون روشن کند رمزی

بگو پروانه تا خادم زبان شمع برگیرد

5

اگر لشگر کشد سلطان به ویرانی، چه غم باشد؟

گدایی را که صد کشور به یک آه سحر گیرد

6

گر از دست غمت خسرو شود فانی، ندارد غم

به پایت گر دهد جان را، حیات نو ز سر گیرد

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور