غزل شمارهٔ 446

Toggle stanza 1
بسند است آنکه زلف بناگوشت علم گیرد
1

بسند است آنکه زلف بناگوشت علم گیرد

مفرما عارض چون سیم را کز خط حشم گیرد

2

چو سبزه خویش را خط تو خواند جای آن دارد

که گل از خنده بر خاک افتد و غنچه شکم گیرد

3

پس از ماهیت می بینم، مه من کج مکن ابرو

گره مفگن به پیشانی که مه در غره کم گیرد

4

دلم سوی دهانت می رود، چون در تو می بینم

مگر می خواهد از بیم فنا راه عدم گیرد؟

5

خیالت بیشتر می بینم اندر دیده پر نم

اگر چه روی در آیینه ننماید چو دم گیرد

6

ستم در عهد تو زان گونه خونین شد که هر ساعت

اجل بهر شفاعت آید و دست ستم گیرد

7

مرا بر تخت وصلت ناخن پایی نگرددتر

اگر اطراف عالم سر به سر سیلاب غم گیرد

8

حدیث دیده و دل چون نویسد سوی تو خسرو

که کاغذتر شود از گریه، آتش در قلم گیرد

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور