غزل شمارهٔ 374
Toggle stanza 1گلستان نسیم سحر یافته ست
11
گلستان نسیم سحر یافته ست
صبا غنچه را خفته دریافته ست
22
چنان خواب دیده ست نرگس به خواب
که گویی که او جام زر یافته ست
33
خبر نیست مر بلبل مست را
که از مستیش گل خبر یافته ست
44
نسیم چون مشک در خاک ریخت
مگر بوی آن خوش پسر یافته ست
55
خیال قدت سر و گم کرده بود
ولی ناگهان نیشکر یافته ست
66
چه گویم که سنگین دلش هیچ وقت
ز سوز دل من اثر یافته ست
77
به پای خیالت فرو ریخت چشم
دری کان به خون جگر یافته ست
88
بسا شب که بیدار خسرو نشست
که شام غمش را سحر یافته ست
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

