غزل شمارهٔ 1948
شاعر: امیرخسرو دهلوی
Toggle stanza 1من ندیدم چون تو هرگز دلبری
من ندیدم چون تو هرگز دلبری
سرکشی عاشق کش و غارتگری
از تو یک ناز و ز خوبان عالمی
وز تو تیری و ز دلها لشکری
از زمین پنهان بماند آفتاب
گر برآیی بامداد از منظری
من سری دارم که در پایت کشم
گر تو در خوبی نداری همسری
از کجا بر روزگار من فتاد
چون تو سنگین دل بلای کافری
دست نه بر سینه ام تا بنگری
آتش پوشیده در خاکستری
ماند چشمم روز و شب در چارسو
تا مگر ناگه در آیی از دری
من که از خود بر تو غیرت می برم
چون توانم دیدنت با دیگری
هر که دید از چشم خسرو خون روان
گشت هر مو بر تن او نشتری
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
مار را، هر چند بهتر پروری
چون یکی خشم آورد کیفر بری
رودکیقصاید و قطعاتشمارهٔ 116
خوش بود دلبستگی با دلبری
ماهروئی، مهربانی، مهتری
سعدیخبیثات و مجالس الهزلخبیثاتشمارهٔ 44
جور بر من میپسندد دلبری
زور با من میکند زورآوری
سعدیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 546
سرو بستانی تو یا مه یا پری
یا ملک یا دفتر صورتگری
سعدیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 553
هرگز این صورت کند صورتگری؟
یا چنین شاهد بود در کشوری؟
سعدیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 557
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

