Toggle stanza 1
زلف تو به هر آب مصفا نتوان شست
1

زلف تو به هر آب مصفا نتوان شست

الا که به خونابه دلها نتوان شست

2

هر شب من و از گریه سر کوی تو شستن

بدبختی این دیده که آن پا نتوان شست

3

دریا ز پی بخت بد از دیده چه ریزم

چون بخت بد خویش به دریا نتوان شست

4

عشق از دل ما کم نتوان کرد که ذاتی ست

چون مایه آتش که ز خارا نتوان شست

5

از دردی خم شوی مصلای من امشب

کز آب دگر این لته ما نتوان شست

6

نوشیم می و بر سر خود جرعه فشانیم

هر جای که جرعه چکد آنجا نتوان شست

7

ای دوست، به خسرو برسان شربت دردی

کز زمزم کعبه دم سگ را نتوان شست

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور