غزل شمارهٔ 721

Toggle stanza 1
گر سر زلف تو از باد پریشان نشود
1
گر سر زلف تو از باد پریشان نشود
خلق بیچاره چنین بیدل و حیران نشود
2
وه ازان روی مرا جان به لب آمد،یارب
که گرفتار به دل هیچ مسلمانان نشود
3
ای مسلمانان، آن موی ببندید آخر
چه کند، این دل مسکین که پریشان نشود؟
4
من گناه دل دیوانه خود می دانم
عشقبازست و همه عمر به سامان نشود
5
یارب، از رنج دل ماش نگیری، هر چند
که جفاها کند و هیچ پشیمان نشود
6
مردمان در من و بیهوشی من حیرانند
من در آن کس که ترا بیند و حیران نشود
7
هم به حق نمک خود که نگهدار دلم
گر چه کس بر جگر سوخته مهمان نشود
8
اندرین قحط وفا گر چه که طوفان آرم
هرگز این نرخ در ایام تو ارزان نشود
9
لذت عشق ندانند اسیران مراد
که مگس قند بجوید، به نمکدان نشود
10
خسرو آهوی رمیده ست ز خوبان که برو
گر دل شیر نهی، بیش پریشان نشود

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

آڈیو

صداکار منتخب کریں

0:000:00

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور

آڈیو کا ماخذ: گنجور