Toggle stanza 1
مست من بی خبر از بزم چو در خانه شود
1

مست من بی خبر از بزم چو در خانه شود

جان به همراهی آن نرگس مستانه شود

2

دشمن جان خودم پیش تو، ای تیرانداز

دوست نبود که بلا ببیند و بیگانه شود

3

در تو حیرانست نمی داند نظارگیت

آن گهی خواهد دانست که در خانه شود

4

می کنم شکر جفایت که چو شه ریزد خون

بندگان را همه گفتار ندیمانه شود

5

ای بسا خلق که زنار مغان خواهد بست

باش تا زلف تو در کشمکش شانه شود

6

با چنان سلسله زلف که لیلی دارد

حق به دست دل مجنونست که دیوانه شود

7

ساقیا، بو که نظر بر شودم بر نظرت

باده می ریز که تا بر سر پیمانه شود

8

بسکه پروانه شود سوخته شمع ز عشق

عارف از سوختگی عاشق پروانه شود

9

همه شب خسرو و افسانه یار و هر بار

قدری گوید و سر بر سر افسانه شود

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور