غزل شمارهٔ 549
شاعر: امیرخسرو دهلوی
Toggle stanza 1وفا در نیکوان چندان نباشد
11
وفا در نیکوان چندان نباشد
ترا خود هیچ بویی زان نباشد
22
مرا گویید منگر در جوانان
که خوبی جز بلای جان نباشد
33
نظر در روی تو خود کرده ام من
بلی، خود کرده را درمان نباشد
44
دلم بر بت پرستی خو گرفته ست
مسلمان بودنم امکان نباشد
55
مرا بهر تو کافر می کند خلق
خود اهل عشق را ایمان نباشد
66
مرو از سینه بیرون، اگر چه دانم
که یوسف را سر زندان نباشد
77
ز هجران سوخت خسرو، وه که در عشق
چه نیکو باشد، ار هجران نباشد
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

