Toggle stanza 1
صبا نسیمی از آن آشنا نمی آرد
1

صبا نسیمی از آن آشنا نمی آرد

شدم خراب و ندانم، چرا نمی آرد؟

2

خوش است باد و لیکن چه سود، چون خبری

از آن مسافر ره دور ما نمی آرد

3

بکشت، کندن جانم ز هجر و مردن نیست

اجل، چگونه کنم جان، خدا نمی آرد

4

کرشمه چند کنی بر من، آخر این جانیست

نمی دمد ز زمین و صبا نمی آرد

5

نمی برد به فلک زاریم هزار دعا

چه فایده چو جواب دعا نمی آرد

6

ز گشت کوی تو از بس که بنده رفت از جا

چنان شده ست که خود را به جا نمی آرد

7

هزار خوشدلی آرد فلک همی، خسرو

ولی چه چاره که بهر گدا نمی آرد

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور