غزل شمارهٔ 869
Toggle stanza 1هر روز چشم من به جمالی فرو شود
11
هر روز چشم من به جمالی فرو شود
این دل که پاره باد گرفتار او شود
22
ای روی این دو دیده بدبین من سیه!
تا بهر چه به دیدن روی نکو شود؟
33
شوخی که دل ز من ببرد وز برای لاغ
آید درون سینه و در جستجو شود
44
گویم بگوی با من مسکین حکایتی
گوید میان هر دو لبم گفتگو شود
55
با آنکه دیده هرگز ازو مردمی ندید
هم در دو دیده مردم چشمم همو شود
66
شرمنده گشت اشک من از چشم من چنانک
هر لحظه آب گردد و در خود فرو شود
77
ابرو کشد به گوش و زنخ را کند نگاه
چوگان نهد به دوش و به دنبال گو شود
88
امسال خود به دام بلایی فتاده ام
کز وی به هر دمم غم صد ساله نو شود
99
گویم فتاده را بکش از خاک، گویدم
ارزد بدین قدر که قد من دو تو شود
1010
هر چند کآب روی نباشد چو آب جوی
هر روز آبرویم ازو آب جو شود
1111
آرد هم از پی لب او آب در دهان
ار دور چرخ گر گل خسرو سبو شود
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

