Toggle stanza 1
شکل دل بردن که تو داری نباشد دلبری را
1

شکل دل بردن که تو داری نباشد دلبری را

خواب بندی های چشمت کم بود جادوگری را

2

چون ز هجران شد زحل در طالعم کی بوسم آن پا

این سعادت دست ندهد جز مبارک اختری را

3

زین هوس مردم که وقتی سر نهم بر آستانت

بین چه جایی می نهم من هم چنین مدبر سری را

4

چند گویی سوز خود روشن کن ار داری زبانی

چون نخیزد شعله تا کی دم دمم خاکستری را

5

بر من بد روز بس کز غم قیامت هاست هر شب

روز من روزی مبادا تا قیامت کافری را

6

می زنندم طعنه کاخر دل که گم کردی بجوی

من که خود را کرده ام گم چون بجویم دیگری را

7

دوستان گویند ناگه مرد خواهی بر در او

دولتم نبود که گردم خاک از آنگونه دری را

8

کی چو من سوزند یاران گرچه دلسوزند، لیکن

عود چون سوزد بود دل گرمیی هم مجمری را

9

آه پنهانی خود خوردن که خسرو راست زان بت

بوالعجب تر زین فرو بردن که یارد خنجری را

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور