Toggle stanza 1
باز آمد آن که سوخته اوست جان من
1

باز آمد آن که سوخته اوست جان من

خون گشته از جفاش دل ناتوان من

2

هر چند بینمش، هوسم بیش می شود

روزی در این هوس رود البته جان من

3

آنجا طلب مرا که بود گرد توسنش

روزی اگر ز خاک نیایی نشان من

4

ای زاهد، آن قدر که دعا می کنی مرا

نامش بگوی بهر خدا از زبان من

5

داغ غلامی تو دریغم بود از آن

هیچ است و باز هیچ بهای گران من

6

بیگانگی مکن چو در آمیختی به جان

جان خود از آن تست و خلاص تو آن من

7

گفتی «حدیث بوسه تو دانی، ز من مپرس

زیرا نگنجد این سخن اندر دهان من »

8

چون نالم از غم تو که پرورده وی است

گر بشکنند بند ز بند استخوان من

9

ای مهر آرزوی، ز خسرو بتافتی

شرمت نیامد از من و اشک روان من

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور