Toggle stanza 1
آب حیات من که نم از من دریغ داشت
1

آب حیات من که نم از من دریغ داشت

خاک رهش شدم، قدم از من دریغ داشت

2

من هر شبی نشسته ز هجرش به روز غم

او پرسشی به روز غم، از من دریغ داشت

3

گه گه به بوی او شدمی زنده پیش ازین

آن نیز باد صبحدم از من دریغ داشت

4

گشتم ز فرق تا به قدم حلقه چون رکاب

وان شهسوار من قدم از من دریغ داشت

5

بر دیگران نوشت بسی نامه وفا

بر حاشیه سلام هم از من دریغ داشت

6

صد دوست بیش کشت، نه من نیز دوستم

آخر چه شد که این کرم از من دریغ داشت

7

من در سر قلم زدم آتش ز دود آه

او دوده سر قلم از من دریغ داشت

8

کاغذ مگر نماند که آن ناخدای ترس

از نوک خامه یک رقم از من دریغ داشت

9

کردند اگر وفا کم و گر بیش نیکوان

او هر چه هست بیش و کم از من دریغ داشت

10

خسرو چگونه بند کند صبر را که یار

مویی ز زلف خم به خم از من دریغ داشت

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور