غزل شمارهٔ 632

Toggle stanza 1
ای خوش آن وقتی که آن بدعهد با ما یار بود
1

ای خوش آن وقتی که آن بدعهد با ما یار بود

این متاع درد را در کوی او بازار بود

2

بوستانها کاندر او بودیم خوش با دوستان

آن همه گلها تو پنداری سراسر خار بود

3

بارها بینم به خود آن عیش را یاد آورم

کاین همان مرغی ست یارب کاندر آن گلزار بود

4

می که گفتم چاشنی کن نی گمان بود بد

لیک مقصودم دوای سینه افگار بود

5

گر دلم دشمن گرفتی اینچنینش هم مسوز

کاخر ار امروز دشمن گشت، وقتی یار بود

6

دوش بیرون ریختم خونابه دل پیش چشم

عقل را محرم نکردم کاندر آن اغیار بود

7

دیده گر فردا مرا خصمی کند بر حق بود

زانکه مسکین بهر من بسیار شب بیدار بود

8

تا نگویی، ساقیا، کز می چنین بی خود شدم

داروی بیهوشیم آن شکل و آن رفتار بود

9

بیم تیغم نیست، لیکن این سر کم بخت را

دوست می دارم، که زیر پای تو بسیار بود

10

شب همی گشتم عسس، بگرفت در کویت مرا

درد کردش دل، ز بس نالیدن من زار بود

11

خسروا، دل بد مکن از نامرادیهای دهر

کاسمان را کین همه با مردم هشیار بود

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور