Toggle stanza 1
ای خوش آن وقتی که ما را دل به جای خویش بود
1

ای خوش آن وقتی که ما را دل به جای خویش بود

کام کام خویش بود و رای رای خویش بود

2

در هوای نیکوان می بود تا از دست رفت

چون کند مسکین، گرفتار هوای خویش بود

3

خلق گوید ترک دل چون کردی، آخر هر چه بود

دیده و دانسته بود و آشنای خویش بود

4

چون نگهدارم که بی خوبان نبودی یک زمان

حاش لله دل نبوده ست، این بلای خویش بود

5

من به غیبت بد نگویم آن غریب رفته را

زانکه گر بد بود و گر نیکو، برای خویش بود

6

دی مرا در خون بدید و رخ بگردانید و رفت

من چنین دانم، پشیمان از خطای خویش بود

7

ای مسلمانان، به جایی کان پسر حاضر بود

کیست باری دل که بتواند به جای خویش بود

8

یار من ار چه بد من بر زبانش می گذشت

لیک می دانم دلش سوی گدای خویش بود

9

از کجا مست آمدی، ای مه، که غارت شد نماز

پارسایی را که مشغول دعای خویش بود

10

بنده خسرو جان شیرین در سر و کار تو کرد

کامده پیش بلا مسکین به پای خویش بود

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور