غزل شمارهٔ 941
شاعر: امیرخسرو دهلوی
وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
قافیہ: انمیتوانمکرد
صنف: غزل
Toggle stanza 1مرا غمی ست که پیدا نمی توانم کرد
11
مرا غمی ست که پیدا نمی توانم کرد
حکایت دل شیدا نمی توانم کرد
22
تو حال من خود ازین روی زرد بیرون بر
که من به روی تو پیدا نمی توانم کرد
33
درونه خون شد و سختی جان من بنگر
که دل هنوز شکیبا نمی توانم کرد
44
بدین خوشم که تو باری درون جان منی
من ار به خاطر تو جا نمی توانم کرد
55
ازان گهی که تماشای روی تو کردم
به هیچ باغ تماشا نمی توانم کرد
66
مگر تو خود به کرم باز بخشی این دل ریش
که من ز شرم تقاضا نمی توانم کرد
77
گذاشتم دل خسرو به زلف تو، چه کنم؟
ز دزد خواهش کالا نمی توانم کرد
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

