Toggle stanza 1
ای خوش آن وقت که ما را دل بی غم بوده ست
1

ای خوش آن وقت که ما را دل بی غم بوده ست

خاطر از وسوسه عشق فراهم بوده ست

2

لذت عیش و طرب جمله برفت از کامم

خورشم گویی پیوسته همین غم بوده ست

3

دل ندارم غم جانان ز چه بتوانم خورد

پیش ازین گر چه غمی بود، دلی هم بوده ست

4

دوش من بودم و تنهایی و در مجلس درد

نقل یاد تو، دمی اشک دمادم بوده ست

5

کس چه داند که چه رفت از غم تو بر من دوش

از شب تیره خبر پرس که محرم بوده ست

6

صبر را داد دل آواز، چو طاقت برسید

دم نزد، گویی ازان جانب عالم بوده ست

7

دیده ام خوب بسی، لیک چو تو کم دیدم

عشق بوده ست مرا، لیک چنین کم بوده ست

8

عیسی جانی و یک رز دمم می دادی

زندگانیم که بوده ست، همان دم بوده ست

9

یک شبی شربت لب بخش به مسکین خسرو

صد شب از وسوسه هجر تو در هم بوده ست

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور