غزل شمارهٔ 1611

Toggle stanza 1
گر ز شوخی نیستت پروای من
1

گر ز شوخی نیستت پروای من

رحمتی بر چشم خون پالای من!

2

ناگهان گر گشت کویت می کنم

چشم من در غیرت است از پای من

3

من چو جان بدهم، سگ خود را مگوی

تا نگهدارد به کویت جای من

4

از دلم گر کرته تنگ آمد ترا

خود قبا کن این دل یکتای من

5

سوزش من از چراغ خانه پرس

کوست سوزان هر دم از سودای من

6

سنگهایی کان به کویت می خورم

گو گوارا باد بر رسوای من

7

جان خسرو در دو چشمت یک نظر

گر چه سرزد این قدر کالای من

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور