غزل شمارهٔ 1403
Toggle stanza 1می خواستم که روزه گشایم نماز شام
می خواستم که روزه گشایم نماز شام
سر بر زد آفتاب جهانسوز من ز بام
با قامتی که سرو سهی گر ببیندش
یک پا ستاده تا به قیامت کند قیام
برداشت پرده از رخ و چون روز عرضه کرد
بر من نماز صبح به وقت نماز شام
کردم سلام و سر بنهادم به روی خاک
هر چند سجده سهو بود از پی سلام
ای عید روزگار، نهان کن رخ چو ماه
بر عاشقان خویش مکن روزه را حرام
من بی قرار مانده و تو بر قرار خویش
درویش روزه بسته و حلوا هنوز خام
روزه مدار چون لب تو پر ز شکر است
آزاد کن غلامی، ای خسروت غلام
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
صبح است و از خمار شبم مانده تلخکام
هات الصبوح صبحک الله یا غلام
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 307
بر اوج حسن روی تو ماهی بود تمام
ماهیت جمال تو اینست والسلام
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 308
ساری ست سر عشق در اعیان علی الدوام
کالبدر فی الدجیة والشمس فی الغمام
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 585
هر شب نماز شام بود شادیم تمام
کاید رسول دوست هلا نزد ما خرام
سناییدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 221
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

