Toggle stanza 1
همی رفتی و می گفتند اندر حسن فردست این
1

همی رفتی و می گفتند اندر حسن فردست این

بت خانه نشین است این، نه ماه خانه گردست این

2

نگویم چشم و غمزه ست این که بهر جان من داری

که پیکان شکار است آن و شمشیر نبردست این

3

لبت گه گه بخندیدی به روی زعفران رنگم

چه شد آخر نه اکنون هم همان رخسار زردست این؟

4

خوشم با آب چشم خویش تا گفتی که «غم می خور»

و لیکن هم تو می دانی که ناخوش آبخوردست این

5

مرا دردی ست اندر جان که هم با جان رود بیرون

دگر درد آنکه همدردی نیابم، وه چه در دست این

6

هر آن خاکی که می ریزد به شرط از دیده بپذیرم

ولی شرطی که گویندم که از کوی تو گر دست این

7

به شوخی می زنی سنگم، گل است این بر رخ عاشق

گل مردان مزن بر روی خسرو، چونکه مردست این

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور