Toggle stanza 1
شب ست این وه چه بی پایان و یا خود زلف یارست این
1

شب ست این وه چه بی پایان و یا خود زلف یارست این

مه است این پیش چشمم یا خیال آن نگارست این

2

رسیده موسم نوروز و هر کس در گلستانی

جهان در چشم من زندان، چه ایام بهارست این؟

3

چه آیم در چمن، ای باغبان، کان گل که هست آنجا

به دیده می نمایم دل، به من گوید که خارست این

4

سیه شد روز من از غم، پریشان روزگارم هم

نه روز آسایشم باشد نه شب، چون روزگارست این؟

5

غم هجرم که می سوزد، رها کن تا همی سوزم

که از نامهربانی، چون ببینی، یادگارست این

6

غبار آورد چشمم ز انتظار و باد هم روزی

غباری نآرد از کویش که مزد انتظارست این

7

مرا گویند بیکاران، چه کارست این که تو داری؟

ز دل پرسیدم این، من هم نمی دانم چه کارست این

8

به غم خوردن موافق نه شوندم دوستان هر دم

ندارم من روا، زیرانه نقل خوشگوارست این

9

مرا افسوس می آید ز تیرش بر دل خسرو

سگش هم ننگرد زین سو که بس لاغر شکارست این

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور