غزل شمارهٔ 1911

Toggle stanza 1
بدین صفت که ببستی کمر به خونخواری
1

بدین صفت که ببستی کمر به خونخواری

درست شد که نداری سر وفاداری

2

به هر جفا که توان کرد کار من کردی

خدای تو به دهادت ازین جفاکاری

3

تویی چو آینه و صد هزار رو در تست

ولی چه سود که یک رو نگه نمی داری؟

4

رخ تو احسن تقویم، چون شوی طالع

ستارگان فلک در حیات نشماری

5

ببست گویی آب حیات را زنگار

در آن زمان که بپوشی قبای زنگاری

6

ز رشک چشم تو نرگس که خاستی به چمن

نمی تواند برخاستن ز بیماری

7

چنان شدم که به جایم نیاری، ار بینی

هنوز شرط تعهد به جا نمی آری

8

حدیث بشنو، از آزار مردمان برخیز

که هیچ چیز نخیزد ز مردم آزاری

9

مرا که باد هوایت بر آسمان برده ست

بگیر دست، به شرطی که باز نگذاری

10

ز زنده داری شبهای من ترا چه خبر؟

شبی به خواب ندیدی چو روی بیداری

11

مریز خون دو چشم عزیز خسرو، ازآنک

نریخت خون عزیزان کسی بدین خواری

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

به جلوهٔ تو نگه را ز حیرت اظهاری

ببالد از مژه انگشتهای زنهاری

بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 2692

به یأس هم نپسندید ننگ بیکاری

دل شکستهٔ ماکرد ناله معماری

بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 2693

خطاپرست مباش‌ ای ز راستی عاری

که ‌گر سپهر شوی می‌کشی نگو نساری

بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 2694

دمی‌ که عجز شود دستگاه بیکاری

گره گشایی ناخن کشد به سر خاری

بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 2695

چو سرو اگر بخرامی دمی به گلزاری

خورد ز غیرت روی تو هر گلی خاری

حافظغزلیاتغزل شمارهٔ 443

منم که کار ندارم به غیر بی‌کاری

دلم ز کار زمانه گرفت بیزاری

رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 3054

بیا بیا که نیابی چو ما دگر یاری

چو ما به هر دو جهان خود کجاست دلداری

رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 3055

تو در عقیله ترتیب کفش و دستاری

چگونه رطل گران خوار را به دست آری

رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 3067

فرست باده جان را به رسم دلداری

بدان نشان که مرا بی‌نشان همی‌داری

رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 3068

نگاهبان دو دیده‌ست چشم دلداری

نگاه دار نظر از رخ دگر یاری

رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 3069

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور