غزل شمارهٔ 1288
Toggle stanza 1پری رویی که من حیران اویم
11
پری رویی که من حیران اویم
به جان آمد دل از هجران اویم
22
رقیبا، دیدنم باری رها کن
دو روزه عمر تا مهمان اویم
33
بگفتندش، فلان مرد از غمت، گفت
«نخواهد مرد چون من جان اویم »
44
صبا هم بر شکست از ما که روزی
نیارد بویی از بستان اویم
55
چو مردم تشنه من در وادی هجر
چه سود ار چشمه حیوان اویم؟
66
ز زلفش دل همی جستم، دلم گفت
که زان تو نیم، من زان اویم
77
چو بر خسرو سیاست راند، گفتم
که با تو گفت من سلطان اویم
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

