غزل شمارهٔ 1168
Toggle stanza 1آنکه از جان دوست تر می دارمش
11
آنکه از جان دوست تر می دارمش
گر مرا بگذاشت من نگذارمش
22
دل بدو دارم ز من رنجید و رفت
می دهم جان تا مگر باز آرمش
33
آنکه در خون دل من خسته است
من دو چشم خویش می پندارمش
44
قالب بی روح دارم، می برم
تا به خاک کوی او بسپارمش
55
می دهم جان روز و شب در کوی دوست
گوهری زین بیش اگر در کارمش
66
روی در پای تو می مالم، مرنج
گر به روی سخت خود می آرمش
77
گر چه رویش داد بر بادم چو زلف
همچنان جانب نگه می دارمش
88
گر چه هست او یار من، من یار او
من کجا یارم که گویم یارمش!
99
هیچ رحمی نیست بر بیمار خویش
آن طبیبی را که من بیمارمش
1010
با دل خود گفتم او را، چیستی؟
گفت خسرو، او گل و من خارمش
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

