غزل شمارهٔ 1868
شاعر: امیرخسرو دهلوی
Toggle stanza 1گر چه سعادت بسی ست در فلک مشتری
گر چه سعادت بسی ست در فلک مشتری
دزد حوادث هم است از پی انگشتری
عقل حوادث نپخت در پس نُه پرده، زآنک
رخنه بال من است در فلک چنبری
راست روی پیشه کن همچو سحاب سپهر
بو که ازین دیوگاه جان به سلامت بری
حرف طلب کن نه نقش کز ره معنی خطاست
معتقد پایدار دست به صورتگری
سوزش عشاق تو هست چو آتش به دل
نه ز پی مردمی است دولت خاکستری
قابل عصمت نیند، پند نگویند، ازآنک
مغ نشود پارسا، سگ نشود جوهری
گر چه در آخر زمان پرورش دین کم است
عدل خلیفه بس است از پی دین پروری
قطب جهان کهاهل مُلک خدمتیِ درگهش
جمله سر آرند پیش، تاج شهی بر سری
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
جان و جهان میروی جان و جهان میبری
کان شکر میکشی با شکران میخوری
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 3015
ای تو ز خوبی خویش آینه را مشتری
سوخته باد آینه تا تو در او ننگری
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 3018
گرد رخت صف زده لشکر دیو و پری
ملک سلیمان تراست گم مکن انگشتری
سناییدیوان اشعارقصایدقصیدهٔ شمارهٔ 183 - در مدح بهرامشاه
در نظر هر که داد عشق تواش سروری
ملک سلیمان بود حلقه انگشتری
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 6986
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

