غزل شمارهٔ 1868

Toggle stanza 1
گر چه سعادت بسی ست در فلک مشتری
1

گر چه سعادت بسی ست در فلک مشتری

دزد حوادث هم است از پی انگشتری

2

عقل حوادث نپخت در پس نُه پرده، زآنک

رخنه بال من است در فلک چنبری

3

راست روی پیشه کن همچو سحاب سپهر

بو که ازین دیوگاه جان به سلامت بری

4

حرف طلب کن نه نقش کز ره معنی خطاست

معتقد پایدار دست به صورتگری

5

سوزش عشاق تو هست چو آتش به دل

نه ز پی مردمی است دولت خاکستری

6

قابل عصمت نیند، پند نگویند، ازآنک

مغ نشود پارسا، سگ نشود جوهری

7

گر چه در آخر زمان پرورش دین کم است

عدل خلیفه بس است از پی دین پروری

8

قطب جهان که‌اهل مُلک خدمتیِ درگهش

جمله سر آرند پیش، تاج شهی بر سری

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور