غزل شمارهٔ 161
شاعر: جامی
Toggle stanza 1دل باز سراسیمه سیمین ذقنی شد
11
دل باز سراسیمه سیمین ذقنی شد
مفتون شکرریزی شیرین سخنی شد
22
هرچند که صد زخم ز خنجر به تنم زد
هر یک پی بوسیدن دستش دهنی شد
33
بس شه که چو خسرو لب شیرین تو چون دید
در کوه زد از عشق سر و کوهکنی شد
44
از بس که ز عشقم شده مشهور به هر کوی
هرجا که نشستم ز بتان انجمنی شد
55
برکشته عشق تو ز دل بسته جگر خون
بنگر که شهید تو چه خونین کفنی شد
66
تا از تو قبا مانع من گشت به تنگم
خوش آنکه همین مانع او پیرهنی شد
77
جامی که ز عقل و ادب افتاده به عشق است
در محنت این کار عجب ممتحنی شد
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

