غزل شمارهٔ 162
Toggle stanza 1مرا بر نوک مژگان بس که خون دل جگر بندد
11
مرا بر نوک مژگان بس که خون دل جگر بندد
به رویت مردم چشم مرا راه نظر بندد
22
مزن آتش به من ای مه ز داغ هجر خویش امشب
مبادا دود من راه دمیدن بر سرح بندد
33
کشد لطف نقابم گاه و گه حرمان دیدارت
چو زلفت بر گل سوری نقاب از مشک بربندد
44
رگ جانم ز ذوق آن میان شد با کمر همبر
چو باشد از میان محروم خود را بر کمر بندد
55
چو نگشاید دل عاشق بجز در صحبت جانان
همان به کو در صحبت به روی خلق دربندد
66
به تلخی میگشا گهگه دهان در ناسزای من
ز شیرینی مبادا آن دو لب بر یکدگر بندد
77
چو جامی وصف آن لبها نویسد رشحه کلکش
شود جلاب قند ناب و بر کاغذ شکر بندد
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

