Toggle stanza 1
مگو چو لب بگشایی که خنده برشکر است این
1

مگو چو لب بگشایی که خنده برشکر است این

نه خنده قفل گشادن ز حقه گهر است این

2

مده فریب که رست از رخم به باغ تو گلها

به خار هر مژه ام بسته پاره جگر است این

3

تنم چو موی شد و موی حلقه کاش درآری

مرا به گرد میانت که حلقه کمر است این

4

خوش آنکه چون ز سرم دردمند شد کف پایت

زدی به پای سرم را که روچه درد سر است این

5

چو در هوای تو رقصم هزار نشتر محنت

به زیر پای بکوبم که سبزه های تر است این

6

مرا نماند دگر تاب آنکه هرکه ببینم

به رهگذار تو گویند عاشق دگر است این

7

زنم نفیر چو آیی ز در برون و نگویی

نفیر جامی درمانده یا صریر دراست این

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور