غزل شمارهٔ 395
Toggle stanza 1زآب چشم کوهکن کان لاله گون آمد برون
11
زآب چشم کوهکن کان لاله گون آمد برون
لاله ها از سنگلاخ بیستون آمد برون
22
چون گذشت از دل خدنگت ریختم از دیده خون
مرهم افتاد از جراحت دور خون آمد برون
33
از برون آمد درون صد جرعه عشرت ولی
بی لبت شد اشک حسرت وز درون آمد برون
44
بیش ازین زلف مسلسل را منه بر طرف روی
کز خردمندان همه صیت جنون آمد برون
55
صد فسونگر را زبان ز افسون جادویی ببست
هر فسونت کز دولعل پرفسون آمد برون
66
پارسا در صومعه از لعل تو رمزی شنید
سوی میخانه نمی داند که چون آمد برون
77
چون به میدان غمت جامی نهاد اول قدم
از جلادت زد نفس لیکن زبون آمد برون
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

