Toggle stanza 1
زآب چشم کوهکن کان لاله گون آمد برون
1

زآب چشم کوهکن کان لاله گون آمد برون

لاله ها از سنگلاخ بیستون آمد برون

2

چون گذشت از دل خدنگت ریختم از دیده خون

مرهم افتاد از جراحت دور خون آمد برون

3

از برون آمد درون صد جرعه عشرت ولی

بی لبت شد اشک حسرت وز درون آمد برون

4

بیش ازین زلف مسلسل را منه بر طرف روی

کز خردمندان همه صیت جنون آمد برون

5

صد فسونگر را زبان ز افسون جادویی ببست

هر فسونت کز دولعل پرفسون آمد برون

6

پارسا در صومعه از لعل تو رمزی شنید

سوی میخانه نمی داند که چون آمد برون

7

چون به میدان غمت جامی نهاد اول قدم

از جلادت زد نفس لیکن زبون آمد برون

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور