غزل شمارهٔ 397
شاعر: جامی
Toggle stanza 1چون نهم سر در رهت یعنی که خاک پاست این
11
چون نهم سر در رهت یعنی که خاک پاست این
بگذری فارغ ز من آخر چه استغناست این
22
قد توست این یا بلایی بهر جان بیدلان
برزمین نازل شده از عالم بالاست این
33
راز عشقت را چه سان دارم درون جان نهان
چون ز روی زرد و اشک سرخ من پیداست این
44
دی خرامان می شدی وز هر طرف می گفت خلق
دلبری بس چابک و شوخی عجب رعناست این
55
از سگانت دور دوشم مهربانی دید و گفت
از رفیقان خود افتاده چرا تنهاست این
66
نیست هیچ از راستی به در طریق عاشقی
لیک با طبع کج اندیشان نیاید راست این
77
موج زن شد خاطر جامی ز گوهرهای راز
این غزل بشنو که یک گوهر ازان دریاست این
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

