غزل شمارهٔ 371
Toggle stanza 1چو نیست بخت که شب روی روشنت نگرم
11
چو نیست بخت که شب روی روشنت نگرم
فروغ شمع فتاده به روزنت نگرم
22
پس از وفات به خاکم خرام بهر خدای
که گرد خویش نشسته به دامنت نگرم
33
پر از دعاست چو طومار دست من عمریست
درین هوس که حمایل به گردنت نگرم
44
چو گل نقاب گشایی چو دیگران بینند
چو غنچه روی ببندی اگر منت نگرم
55
چو خوشه پر شودم هر مژه ز دانه اشک
چو بر کنار مه از مشک خرمنت نگرم
66
شود لباس بقا تنگ بر من از غیرت
چو کرده بند قبا چست بر تنت نگرم
77
شوی به فن غزل شهره جهان جامی
چنین که مست غزالان پرفنت نگرم
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

