Toggle stanza 1
عجب دردی‌ست در جانم که درمانش نمی‌دانم
1

عجب دردی‌ست در جانم که درمانش نمی‌دانم

ز آغازش نِیَم آگاه و پایانش نمی‌دانم

2

چو چوگان بازد آن مه جز سر مردان دین آنجا

نشاید کو کسی را مرد میدانش نمی‌دانم

3

گذشت آن سرو گل‌رخ دامن‌افشان بر چمن روزی

عبیر جیب گل جز گرد دامانش نمی‌دانم

4

صفای تن دهد راز دلش بیرون قبا آمد

حجاب من که در دل راز پنهانش نمی‌دانم

5

چو خواهد لب گزد خواهم نهم جان زیر دندانش

که از بس لطف تاب زخم دندانش نمی‌دانم

6

نخواهم فسحت باغ و مسلسل آب‌ها در وی

که بی‌دیدار او جز بند و زندانش نمی‌دانم

7

مسلمانی بود بهر بتان دین باختن جامی

ازین دین هرکه برگردد مسلمانش نمی‌دانم

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور