غزل شمارهٔ 1014
شاعر: جامی
Toggle stanza 1هر قطره می لعل که ریزد به زمینی
11
هر قطره می لعل که ریزد به زمینی
از جام تو بر خاتم عیش است نگینی
22
با ظلمت شک سر دهانت نتوان یافت
از نور رخت گر ندمد صبح یقینی
33
گفتم شدم ایمن ز بلاهای زمانه
ناگاه خیال تو درآمد ز کمینی
44
هر دین که نه عشق است همه کفر و ضلال است
با عشق تو فارغ شده ام از همه دینی
55
صد خار ز هجران به دلم به که چو آیم
گیرد به ملامت خم ابروی تو چینی
66
از خاک درت گرچه شوم گرد نخیزم
در کوی وفا نیست چو من خاک نشینی
77
درج گهر آمد لبت آن را به امانت
بسپار به جامی که چو او نیست امینی
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

