غزل شمارهٔ 281

شاعر: جامی

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

قافیہ: اع

ہم وزن و قافیہ نظمیں: 3

صنف: غزل

Toggle stanza 1
سحر که صوفی صبح از نشیمن ابداع
1

سحر که صوفی صبح از نشیمن ابداع

فکند بر کتف کوه طیلسان شعاع

2

صفای کاسه می برفروخت بزم طرب

نوای نغمه نی برگرفت راه سماع

3

درآمد از درم آن مه گشاده و بسته

زبان به ذکر فراق و میان به عزم وداع

4

چه گفت، گفت کزان پیش کز سعادت وصل

فلک جدا کندت از نحوست اوضاع

5

تمتعی ز من و وصل من بگیر ومکن

متاع دولت وصلم بدل به هیچ متاع

6

زهرچه هست به من صلح کن که ملک دو کون

نمیکند بر صاحبدلان کرای نزاع

7

درین مغاره وحشت منم تو را مونس

درین سرای مضرت منم تو را نفاع

8

هنوز داشت سخن در دهان که بر سر پای

نشست و خاست که تخفیف کردنیست صداع

9

زدم به دامن او دست مسئلت گفتا

مباش جامی ازین خاستن مرا مناع

10

که بسته ام کمر جهد برمیان که کنم

سفر به خیر بلاد و گذر به فخر بقاع

11

بلاد من لتدانیه مقلتی تدمع

بقاع من لتلاقیه مهجتی تلتاع

12

جهانیان همه در طوق طاعت اویند

چه بندگان مطیع و چه خسروان مطاع

13

سلام من لجاء الخلق بالدعاء الیه

علی منازله کلما دعا من داع

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور